تبليغاتX
......روزگار تلخ




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


......روزگار تلخ

یک روز باتوست و یک روز علیه تو

روزی که با توست مغرور مباش

روزی کی علیه توست صبور باش

هردو پایان پذیر است....

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 22:27 توسط فاضل| |

از نبودنت می ترسم وقتی تو نگام نشستی

آخه تو شدی تمام رگ و پوست هرچی هستی

آخه حس رفتن تو به من حس مرگ و میده

 تو برو غمت نباشه مرگ یه برگ و کی دیدی

به جون هرچی ستاره است می خوامت هر لحظه هر بار

اما تو هستی و نیستی این راه و رسم اجبار

بی تو زندگیم چه سرد قصه هام قصه ی درد

تک درخت سبز عشقم بی تو بی روح و زرد

نیستی ببینی غروب سردم و شکسته غصه خلوت دردم و...

نیستی ببینی بی تب تابم و گم      آه.....

 نیستی ببینی سنگ صبورم و رفتی و تنهام چه صوت و کورم و...

نیستی ببینی از خودمم دورم.....

شیطنت های نگاهت رقتی می شه آیینه ی دق

بگو کی رسید به داده دل بی قرار عاشق

هر کی و هر کسی هستی رفتی تو عمق وجودم

دارم از عشقت می سوزم کاشکی عاشقت نبودم

نیستی ببینی غروب سردم و شکست غصه خلوت دردم و...

نیستی ببینی بی تب تابم و گم    آه.....

 نیستی ببینی سنگ صبورم و رفتی تنهام چه صوت و کورم و...

نیستی ببینی از خودمم دورم........

.......


پیشنهاد این هفته آلبوم ۱۴ علی لهراسبی شعر بالا هم قطعه ی مرگ برگ از این آلبوم است

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 21:13 توسط فاضل| |

من تمنا کردم

که تو با من باشی

تو به من گفتی:                ــــــــ هرگز،هرگز

پاسخی سخت و درشت          

و مرا غصه ی این هرگز کشت.....

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 20:58 توسط فاضل| |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:54 توسط فاضل| |

گاه گاهی که دلم می گیرد

پیش خود می گویم:

آن که جانم را سوخت

یاد می آرد از این بنده هنوز.....؟

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 21:48 توسط فاضل| |

دلم برای کسی تنگ است ، که همچو کودکی معصوم
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من میکرد
که بود با من و پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:14 توسط فاضل| |

در دنیا که مردانش عصا از کور می دزدند

من ناباور نادان به دنبال رفیقانم.....!!!!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 20:39 توسط فاضل| |

به خدا تک تک نت های زندگی تلخ تر از شکلات تلخ ۹۹٪ هست

پس نگو روزگار تلخ نیست که به خدا هست....

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 17:22 توسط فاضل| |

ای عشق! برای تدريس پرواز، چه روزی را انتخاب کردی!؟ بالهايم خسته بودند و شکسته، چقدر نق زدم برای پريدن، حلالم کن عشق!

ديری نپاييد که درسهای لحظه به لحظه ات، صفحه به صفحه سخت تر شدند، گاهی سطرها را گم می کردم، گاهی حتی درس ها را...

يادم دادی تنها ضمير قابل ارجاع و اسناد، «او»ست؛ «من» و «تو» در ادبيات عشق جايي نداشت.

يادم دادی چطور از اقيانوس محال، مرواريد مجال صيد کنم.

کدام استاد نقاشی جز تو می توانست در درسش به يک جمله بسنده کند؟ - «رنگارنگ باشيد و رنگ به رنگ نه!» و من غرق حيرت شدم وقتی در جعبه مداد رنگی ام دوازده مداد سفيد ديدم...

از من چشم بسته ديدن خواستی و زبان بسته سخن گفتن، اعتراف می کنم که اين دو از سخت ترين درسهايت بودند؛ اولين مشق سکوتم را که خط زدی کنار امضايت نوشتی: جای شکر در اين صفحه خالی ست... تازه فهميدم که چه غوغايي بايد در سکوت بر پا باشد

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 21:34 توسط فاضل| |

تکیه بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشست

دوستی با هر که کردم عاقبت قلبم شکست

این همه رجی که دنیا با دل ما می کند

با دل هرکس کند او ترک دنیا می کند.

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:26 توسط فاضل| |


Design By : Night Skin